غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

576

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

الحال و اوقاتش بكاسه‌گرى ميگذشت و عبد المؤمن در سن صبى روزى نزديك به پدر در خواب بود و على بساختن كاسه اشتغال مينمود كه ناگاه از جانب آسمان آوازى مهيب شنيد و بالا نگريسته قطعهء ابرى سياه بنظرش درآمد كه بسراى او پايان مىآمد و چون امعان نظر بجاى آورد ديد كه لشكر زنبور عسل است و آن زنبوران بر زبر عبد المؤمن نزول نموده تمامى جسد او را پوشيدند و مادر عبد المؤمن آنحال مشاهده نموده و بر پسر خود ترسيده افغان برآورد و على در تسكين منكوحه كوشيده گفت ( لا باس عليه بل انى متعجب مما بدل عليه ذلك ) و بعد از لحظه سپاه نحل به تمام پرواز كرده از آن ممر مطلقا ضررى بعبد المؤمن نرسيد بلكه از خواب نيز بيدار نشد و على دست خود را از گل شسته و جامهء پاك پوشيده نزد شخصى رفت كه معروف بود بزاجر و نزديك به او نشست و كيفيت آنحال كه مشاهده كرده بود بازگفت زاجر جوابداد كه گمان من آنست كه پسر تو را شانى عظيم است و عنقريب اهل مغرب رقبه در رقبه اطاعت او درخواهند آورد و چون عبد المؤمن بسن رشد و تميز رسيد به نيت تحصيل از بلاد مغرب متوجه ديار مشرق گرديد و در قريهء ملاله محمد بن تومرت او را ديده از نامش پرسيد جوابداد كه عبد المؤمن و حال آنكه محمد بن تومرت كه در سلك اعاظم اهل زهد و علم منتظم بود و مطالعه صحف جفر نموده او را معلوم شده بود كه پس از تجاوز سنين هجرت از مائه خامسه شخصى موصوف بصفات كذا كه مفردات حروف اسم ا و ع ب د ا ل م و م ن باشد بر بلاد مغرب استيلا خواهد يافت و ملهم شده بود كه مرتب اسباب سلطنت عبد المؤمن او خواهد بود لاجرم پيوسته در قرى و قصبات مغرب‌زمين سير كرده عبد المؤمن را طلب مينمود و چون او را ديد و نام و صفتش را به آنچه از جفر معلوم فرموده بود موافق يافت تكبير گفت و او را بسلطنت نويد داد و مصحوب خود گردانيده در اطراف بلاد طواف ميكرد تا بكوهستان تنمليل رسيد و مردم انجائى را مريد و معتقد خود ساخته چندان سعى نمود كه عبد المؤمن را بپادشاهى برداشتند چنانچه تفصيل اينحكايت عنقريب سمت تحرير خواهد يافت و عبد المؤمن چون بكثرت جنود مستظهر گشت باندك زمانى بلاد مغرب‌زمين را بحيطهء ضبط و تصرف درآورد و ملقب بامير المؤمنين شد وصيت عظمت و شوكت او بشرق و غرب عالم رسيده از ايوان كيوان درگذشت و او پادشاهى عادل مهيب هيأت عالىهمت صاحب ديانت بود و در اداء فرايض و نوافل و رعايت حال عالم و جاهل مبالغه تمام مينمود و از غايت عذوبت گفتار و محاسن اخلاق هركس را كه چشم بر وى مىافتاد على الفور سلطان مهر و محبتش را در دل جاى ميداد هرگز لباس حرير نمىپوشيد و هرهفته يك بار ختم كلام اللّه بتقديم ميرسانيد و پيوسته روز دوشنبه و پنجشنبه روزه ميداشت و بنفس نفيس همت بر انتظام مهام دين و دولت ميگماشت در سنهء ثمان و خمسين و خمسمائه در بلده سلابجوار مغفرت ايزد تعالى پيوست و بعد از وى پسرش ابو عبد اللّه محمد بر تخت سلطنت نشست